سلام دوستان
امروز دلم گرفته خیلی
این درسهای ما هم که عمرا تمومی نداره
دیگه کم کم دارم از همه چی نا امید میشم
بذارید از اولش شروع کنم
31 شهریور بود
من نمیدونستم درس چیه،مدرسه چیه،معلم چیه و خیلی از چیزای دیگه که نمیدوستم چی هستن!!
ساعت 7 صبح مامانم بیدارم کرد گفت پاشو که اولین روز مدرسته
با اینکه از یکی دو ماه قبلش داشتن واسم برنامه میریختن ولی اون روز خیلی استرس داشتم
با کلی دلهره و ترس که چی قراره پیش بیاد از جام بلند شدمو بعد از آماده شدن واین حرفا رفتیم که بریم
بعد از رد شدن از زیر قرآن راه افتادیم
اینم بگم چون بچه ی اول خونه بودم یه جورایی موش آزمایشگاهی فامیل مادرمون هم شده بودیم
بچه اولی ،هیشکی تجربه نداره باید چیکار کنه
اینارو گفتم که بعدا نگی عکس بذار که ببینیم چجوری از زیر قرآن رد شدی
چه ربطی داشت؟؟
خوب چون نمیدونستن باید از گل پسرشون عکس بگیرن عکس ندارم
رفتیم مدرسه با مامانم بودم ولی دم مدرسه اون آقا سیبیلوئه مامانمو راه نداد گفت من باید تنها برم،منم با چشای اشک آلود رفتم یه گوشه نشستم
مامانمو اون دور میدیدمو گریه میکردم
اون آقا سیبیلوئه تو ذهن من به شیطان زمان(آمریکا) تبدیل شده بود ازش متنفر شده بودم
بگذریم
بعد از مراسم ابتدایی و خوندن قرآن و دعای فرج(که اون موقع بلد نبودم)رفتیم سر کلاس
فکر کنید 30 تا بچه هم سن که هیچی به جز بازیهای کودکانشون بلد نیستن باید پیش هم می نشستن و حرف نمی زدن
ولی مگه میشد؟؟
من بچه ی حرف گوش کنی بودم تو مدرسه(بر عکس خونه که قدرت دست منه)
و معلما با من مشکلی نداشتن ولی بقیه بچه ها...اوووووووووف......مگه ساکت میشدن؟؟
بگذریم
خلاصه معلممون(خانم شاعری
)اومد،خیلی مهربون بود
واقعا دوسش داشتم انقدر که بهترین دانش آموز کلاس شدم
به قول معروف خرخون ونورچشمیه معلم بودم
اون سال با همه ی غربتش گذشت

من رفتم کلاس دوم
کلاس دوم خیلی بهتر بود دیگه به مدرسه عادت کرده بودم
2تا از دوستای خوب اون زمونمو خوب یادمه محمد مسیحی و مهدی اسلامی
مهدی بقل دستیم بود
از اون دوستای با معرفت روزگار
من سال دوم هم مثل کلاس اول درس خون بودم
یه جوری که معلممون(خانم اکرمی)منو مبصر کرده بود و یه سری کارای عادی کلاس رو هم من انجام میدادم
تنها تصویر ذهنی که از سال دوم دارم اینه که من میرفتم پا تخته و سوالای علوم و ریاضیو مینوشتم و مهدی که ته معرفت بود همزمان واسه دو نفر سوالارو یادداشت میکرد
واقعا دمش گرم

سال سوم مدرسمو مجبور شدم عوض کنم و از اون دوستای خوبم جدا بشم
دقیقا همون احساس اول ابتداییو داشتم با این تفاوت که ایندفعه فقط من بودم که غریب بودم
ولی دیگه راهشو یاد گرفته بودم
فقط درس میخوندم که از بقیه عقب نمونم،تو این مدرسه رقبا بیشتر بودن و باید خودمو تو این رقابت نگه میداشتم و خوشبختانه تونستم سبقت هم بگیرم
اون روزای اول با بابک که رقیب اصلیم بود خیلی کل کل میکردیم ولی بعش که فهمیدیم هر کدوم باید راه خودمونو بریم از اینجور کارا دست کشیدیمو کلی صمیمی شدیم
معلممون(خانم قلمبر)هردوی مارو دوست داشت و تو صمیمی شدنمون هم بی تاثیر نبود
مامان بابک روبروی خونمون آرایشگاه داشت
ما هم هر روز بعد از مدرسه میومدیم و تو کوچه فوتبال باری میکردیم
سال سوم هم به خوشی تموم شد
یادش بخیر

فعلاً تا اینجاشو داشته باشید بقیه شو تو روزای بعد میگم
پی نوشت:این ویرگول (Shift+ف)هم حرس مارو در آورده،اشتباه دستمون میخوره رو "ق" بعد باید 4 تا Backspace بزنیم تا پاک بشه